![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
الان مدتهاست که همزمان به خواب نمی ریم. یادمه همین دو سه سال پیش همیشه وقتی از خواب گیج گیج بودم بازم سعی میکردم خوابم نبره تا تو بخوابی. اما از زمانی که کنجد (دریا دختر گلمو میگم) رفت توی دلم خواب من رو هم با خودش برد. دیگه شبها خوابم نمی برد. گاهی تا خود صبح بیدار بودم. اوایل سعی میکردم بخوابم اما کم کم وقتی تو خوابیده بودی آروم میرفتم واسه خودم کتاب میخوندم. تا خود صبح. بعد از اینکه کنجد تو دلی بدنیا اومد که دیگه شرایط کلی فرق کرد. تازه معلوم شد عامل اون بیخوابی ها شبانه خودش هم دوست نداره شبها بخوابه و روز رو واسه خواب می پسنده. الان از تولد اون کوچولو ۲۰ ماه گذشته و من هنوز شبها رو بیدارم و روزها تا خود ظهر میخوابم. ساعت خوابم کمتر از قبله اما زمانش رسوایی داره. نی نی شب ها دیر میخوابه اما من دیگه شبها نمی خوابم. الان تو خونه ما هر کی یه ساعتی میخوابه و تنها توافق سر بیداری صبحه بین من و نی نی. دلم واسه پسری توی وجودت تنگ شده عشقم. خوب بخوابی عزیزترین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 آبان1390ساعت 23:49 توسط حنا |
|
|
امروز از روزهای خوب پائیزی بود. بالاخره پائیز نازنین دامن کشان به شهر ما رسید. یه صبح سرد البته همراه با سحرخیزی من.
روزهای پائیز رو خیلی دوست دارم. اما شب های طولانی اش رو دوسجون دوست نداره اصلا. دوسجون نازم امسال دوباره دانشجو شده و ماه مهر براش متفاوت با چند سال پیش ه. واسه تا آخر سال چند تا پروژه مهم دارم كه بايد انجام بدم. همه اش فكر ميكنم سال ۹۱ سال شلوغي باشه واسم. امسال دهه بيست زندگيم تموم ميشه و من بايد تا پايان اين دهه طلايي چند تا كار مهم انجام بدم. دختر گلم هم روز به روز بزرگ ميشه و دوستداشتني تر. قربون دست و پاي بلوريش. الان مهمون دارم. مهمون هام دارن فوتبال ميبينن و من اينجام. منتظر روزهاي خوب تر و زيبا تر هستم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 مهر1390ساعت 18:46 توسط حنا |
|
|
امروز صبح دریا از خواب بیدار شد و خودش از تخت اومد پائین و دوان دوان از اتاق اومد بیرون. وقتی توی این حالت دیدمش کلی ذوق کردم. این آروزوی ۷ - ۸ ماهه من بود. امروز به آرزوم رسیدم. تازه دخملم امروز با نی آبمیوه خورد. اینم یکی دیگه از آرزوهای مادرانه ام بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 14:4 توسط حنا |
|
|
۵ سال پیش ساعت ۵ بعداز ظهر ، چنین روزی من و دوسجون با هم عهد بستیم تا همیشه کنار هم بمونیم. خدا ميدونه اون سالهاي اول زندگيمون هميشه دوست داشتم زودتر زندگيمون ۴ ، ۵ ساله بشه. هميشه احساس ميكردم وقتي به اين روزها برسيم زندگيمون به يه ثبات و امنيت خاص ميرسه. الان احساس ميكنم كه اون موقع درست فكر ميكردم. خدا رو شكر ميكنم به خاطر داشتنت عشقم و به خاطر دختر گلمون دريا. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 17:0 توسط حنا |
|
|
من يه دختر جيگر دارم كه ۱۶ ماه و نيم ه هست. گل ه گل. الان من نشسته بودم پاي لپ تاپ ديدم موهام داره كشيده ميشه. برگشتم ميبينم دختري برسش و آورده داره موهام و شونه ميكنه! اين دختر من تازگيها به خوبي راه ميره. فقط خيلي آهسته قدم برميداره ۸ماه و نيم هم اولين بار با كمك مبل ايستاد. تازه كلي كلمه هم ميگه. بابايي ، ماماني ، دايي(دايي نداره تا دلتون بخواد هم شيطون شده.ديشب دوسجون داشت با تلفن صحبت ميكرد ، اونوقت دريا تا مي تونست داد ميكشيد و بابايي رو صدا ميكرد تا حواس دوسجون بهش پرت بشه خلاصه كه با دخترمون كلي خوشيم. خيلي دوسش دارم. الان هم داره شير ميخوره. به شما سلام ميرسونه (البته با چشاش) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 14:26 توسط حنا |
|
|
وقتي دلت گرفته. وقتي دلت از من گرفته ، وقتي توي اداره مشكلي پيش اومده ، وقتي سر ه يه موضوع مالي نگراني و . . . با من حرف بزن عزيزترين. من ميتونم به حرفهات گوش بدم. شايد گاهي بتونم گره اي باز كنم. حتي اگه نشد حتما شنونده خوبي خواهم بود. الان بينهايت دلم ميخواد با من درددل كني و بدونم چرا ازم دلگيري. من بينهايت دوستت دارم. خيلي بيشتر از روزهايي كه بيتاب داشتنت بودم. خيلي بيشتر از روزهاي دوستيمون. بيشتر از ديروزها. با من حرف بزن عشق من. من تشنه شنيدن صداي تو ام. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 مرداد1390ساعت 3:14 توسط حنا |
|
|
تصمیم گرفتم از اول ماه رمضان یه کاری انجام بدم. اگه گفتین؟
تصمیم گرفتم برنامه خوابم رو درست کنم. یعنی چی که شبها ساعت ۳ - ۴ بخواب و لنگ ظهر بیدار شو. تصمیم گرفتم شبها وقتی دریا و دوسجون میخوابن ، منم بخوابم صبح ها هم كه دوسجون ميره سركار پاشم برم سر ه كار و زندگيم. . . اينه كه الان سومين شبي ه كه تا ساعت ۵ بيدارم و تازه نماز صبحم رو هم ميخونم بعدش ميخوابم. صبحها هم دريا ۱۲ و يك بيدارم ميكنه طفلك!
اينه. ما اينجوري روي تصميمون وايساديم!!!
امروز ۱۲ مرداد سالگرد عروسی ماست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 2:35 توسط حنا |
|
|
سلام پسری گلم.
تو الان شاهرود هستی و من خونه ام. کلاس نرفتم. کنسل شد. مادر و پدر و دریا خوابن. همه چی سر جاش ه. جز تو که شاهرودی. دلم برات تنگ شده عزیزترین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 تیر1390ساعت 16:51 توسط حنا |
|
|
چشمهات خیلی قشنگن که میرن پشت ویترین مامانی!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 11:45 توسط حنا |
|
|
امسال رو شروع کردیم با کلی ماجرا. از اونجائی که دوست دارم اینجا خاطراتمون رو ثبت کنم واسه بعدها ، وقتي که دیگه حافظه یاری نکرد ، بخونيمش ، خاطره عيد امسال رو مينويسم. توي پرانتز عرض كنم كه همين حالا پيشي ملوسم از خواب بيدارشده و در آغوش بنده جلوس فرمودند قرار بود سال تحويل شمال باشيم. خونه خانوم والده. همون اولاي سفر دوسجون متوجه يه مشكلي توي ماشين شد و ماجراي كش پيدا كرد تا اونجائي كه كمتر از ۲۰ كيلومتري مقصد مجبور شديم خونواده رو خبر كنيم بياين مارو بكسل كند تا تعميرگاه ديگه اينكه اگه خاطر شريفتون باشه دخترمون يكه يك به دنيا اومده و براش جشن تولد گرفتيم. همون شمال با خانوده مادريش. بعدش برگشتيم كوير و با خانواده پدريش هم يه جشن ديگه برپا كرديم. حسابي هم كادو گيرش اومده. جونم براتون بگه امسال واسه من هم سال پر از عيدي بود. براي دوسجون هم خوب بود ولي خوب مجبور شد عيدياش و بده واسه تعمير ماشين. خلاصه امسال منو دخترم پولدار ميشيم. دوسجونو نميدونم ديروز پدر و مادرم رفتن. اومده بودن پيش ما. مادرم رو بردم پيش دندونپزشكمون تا دندونش رو درست كننه. انداختيمش تو ي خرج. كلا اوضاع خوبه. من فكر ميكنم امسال سال پر از تغيير واسه ما باشه. جريان پنير و جابه جايي و اينا... منتظر اتفاق هاي خوبم. تا خدا چي بخواهد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 14:33 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|