![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
امروز نی نی ما ۱۰۰ روزه شده. ایشاا.. ۱۰۰ ساله بشه. دوسجون گلم خیلی دوست داره هر چی زودتر این روزها بگذره و نی نی ۲۸۰ روزه ما به دنیا بیاد. منم منتظرم.
راستی اسم نی نی رو گذاشتم کنجد. چون اون روزی که واسش اسم انتخاب کردم اندازه یه کنجد بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 مهر1388ساعت 15:32 توسط حنا |
|
|
سلام به روي ماهتون. اين دومين شرح حال از دوران پروش ني ني ماست. حالا اون 73 روزهشه بعد از اولين ملاقات با دكترم خبر اين مهمون كوچولو رو به مادر و پدر و خواهرم داديم. كلي ذوق زده شدن. از بس كه اين پدر و مادر من بچه دوست دارن. البته نه بيشتر از دوسجونا! دوسجون گلم اينقدر گفت ايشاا.. دوقلو باشه كه من هم دچار توهم شدم البته اين شيكم بنده اينقدر بزرگ شده كه از همون اولاي ماه 2 نمي تونم كمر شلوار هامو ببندم و حالا كه تقريبا توي آفسايده! اگه خودمون هم نگيم احتمالا شيكمم لو ميده! خلاصه كه اوضاع خوبه و دوست دارم زودتر شكل ماهشو ببينم. راستي امروز سالگرد عقدمونه. دوسجون گلم دوستت دارم يه عالمه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 14:20 توسط حنا |
|
|
شما چه روزی از هفته رو بیشتر دوست دارید یه دلیل اصلی اینکه دوشنبه ها واسم عزیزند اینه که تعداد زیادی از اتفاق های خوب زندگیم روز دوشنبه اتفاق افتاده. مثه اولین باری که با دوسجون رو به رو شدم. دوشنبه بود
پ.ن: دوشنبه ای که گذشت سالگرد ازدواج من و دوسجون بود پ.ن۲: روزی که به این دنیای فانی پا گذاشتم هم دوشنبه بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 12:38 توسط حنا |
|
|
خداوندا از اینکه من رو به بهشت دعوت کردی متشکرم. بزودی زود میام...
دیروز آزمایش دادم ، مثبت شد. من دارم مادر میشم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 7:46 توسط حنا |
|
|
سلام. امیدوارم روزهای گذشته بهتون سخت نگذشته باشه اومدم تا از سفری که به اصفهان داشتیم واستون بنویسم. واسه رسیدن به اصفهان از مسیر تهران - قم - کاشان - اصفهان رفتیم. موقع رفتن شهر قم واسه زیارت و کاشان واسه دیدن باغ فین توقف کردیم. باغ فین خیلی قشنگ بود و یاد امیرکبیر رو زنده کردیم. بعداز ظهر بود که رسیدیم به اصفهان. از همین جا به اصفهانی های عزیز تبریک میگم سفر خوبي بود و بهمون خوش گذشت. اين سفر رو همراه خانواده دوسجون رفتيم و خيلي واسمون زحمت كشيدن. از اينجا به دوستاي گلم آريانا و لي لي عزيز سلام مي كنم ، توي شهرتون به يادتون بودم
پ.ن: خبرهاي خوبي در راه است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 12:55 توسط حنا |
|
|
سلام اینقدر دیر کردم که جدا روم نمی شد بیام بنویسم این روزهایی که گذشت خوب بود. آروم و بدون دغدغه هفته پیش رفتیم سفر که باید توی پست جداگونه ازش ببنویسم. خونه سازی خانواده ام هم تموم شد و رفتیم کمک واسه اساس کشی به خونه جدید. خونه جدیدشون هم خیلی بزرگه و هم خوشگل. امیدوارم از زندگی توی اون خونه لذت ببرن. تازه امسال رفتیم و نمایشگاه کتاب رو هم دیدیم. کل موضوعی که این چند وقته فکرمو مشغول خودش کرده بود مسئله نی نی دار شدنمون بود. همش درگیر تغذیه و قرص ویتامین واسه خودم و دوسجون تست و آزمایشهای خونگی و مطالعه سایتها و کتابهای مرتبط بود. اینقدر که کلی واسه خوم ماما شدم تصمیم گرفتم واسه امتحان کارشناسی ارشد شروع کنم به درس خوندن. پریسا ، دوستم کلی تشویقم کرد و باعث شد این تصمیم رو بگیرم. قبلا یه بار واسه این آزمون تلاش کردم نتیجه بد نبود اما قبول نشدم و این شد که بنظرم خیلی دور از دسترس میومد. وقتی از دیروز شروع به خوندن کردم ، واقعا وحشت کردم خلاصه که این روزها روزهای خوبیند و دوسشون دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 20:40 توسط حنا |
|
|
سلام به همه دوستای گلم و به دوسجون اومدم راجع به موضوع مهمی یه پست بنویسم که بعداْ واسه آینده هم خوبه. این موضوع مهم چیزی نیست به جز نی نی. تا همین دو ماه پیش هر وقت صحبت بچه دار شدن ما پیش میومد من کلی غصه میخوردم که ای خدا، من چه جوری بچه داشته باشم القصه ، بعد از رسيدن خبر بيكاري ما توي شب عيد ، دوسجون عزيز در جهت دلداري دادن به من گفت كه الان بهترين موقع واسه ني ني دار شدن ماست تا اينكه نمي دونم چند روز گذشت كه من به خودم اومدم و ديدم كه دارم واسه نوبت ويزيت دكتر ، واسه دادن آزمايش و واسه دوران بارداري لحظه شماري مي كنم نمي دونم اما همه چيز يهو به وجود اومد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 0:9 توسط حنا |
|
|
سلام به روز هاي تازه. سال ۸۸ از راه رسيد و من با يه عالمه آرزو قدم به امسال گذاشتم. اول از همه دوست دارم دوسجون توي ازمون استخدامي كه شركت كرده موفق بشه امسال موقع سال تحويل دوسجون سر كار بود و من خونه خانواده دوسجون بودم. دلم كلي گرفته بود اما اينقدر از دست برادر كوچيكه دوسجون خنديدم كه از دلم دراومد. تازه از صبح روز جمعه (۳۰ اسفند) كه از خواب بيدار شدم شروع كردم به خوندن " فصل گل صنوبره ... عيدي ما يادت نره " كه دوسجون پيش از اينكه بره سركار عيدي منو داد خلاصه كه عيد به خوبي گذشت و دوست دارم باقي روزهاي سال ۸۸ هم به خوبي بگذره و من به همه آرزوهاي ريز و درشت امسالم برسم. راستي بگم كه در راستاي ركود اقتصاد جهاني من بيكار شدم
پ.ن: دوسجون عزيز اگه امشب اينجا رو مي خوني ، مي خواستم بگم خسته نباشي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 22:0 توسط حنا |
|
|
قضیه باغچه توی خونه ما اینقدر طولانی شد که باید یه بار کامل تعریفش کنم.
اول که این خونه رو تحویل گرفتیم یه حیاط خلوت داشت که اندازه اش خوب بود. نه کوچیک بود و نه خیلی بزرگ. ما هم از داشتنش کلی ذوق داشتیم. قبل از هرکاری سقف اونو با این ایرانیت های شفاف (سایه روشن) پوشوندیم. بعدش دورتا دورش رو ، هرجایی که دید داشت با پارچه گونی پرده زدیم. طوری که اصلاً دید نداشت و خلاصه یه حیاط دنج ساختیم واسه داشتن باغچه تصمیم داشتیم گلدونهای بزرگ سفالی بخریم و توی حیاط کنار هم بچینیم. اما گلدون مناسب و بزرگ پیدا نکردیم. وقتی یه بار رفته بودیم گلخونه دیدیم که اونها واسه نهالهاشون یه باغچه هایی با چوب ساخته بودن که اندازه اش به اندازه یه باغچه کوچیک بود. خلاصه این شد که ماهم تصمیم گرفتیم همین کار بکنیم. یه قسمتهایی از اون باغچه چوبی رو از کارخونه محل کار من تهیه کردیم و باقیش هم نجار ساخت و با زحمت زیاد ما صاحب دو تا باغچه شدیم. خوب حالا باغچه بدون خاک که نمیشه! می شه؟ رفتیم پی تهیه خاک و یه حدود ۲۰ گونی خاک رو دوتایی آوردیم توی خونه و ریختیم توی باغچه های مذکور خلاصه که باغچه ها خیلی خوشگل شدن اما حسابی و حسابی خسته شدیم. دیروز به دوسجون میگم ببین گلها سر بلند کردن. معلومه باغچه رو پذیرفتن. دیگه خشک نمیشن. اونوقت میگه: ((اگه نمی پذیرفتن خودم می رفتم همشونو لگد می کردم. پدرم دراومده تا این باغچه رو درست کردم.)) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 15:58 توسط حنا |
|
|
سلام دردونه. دیگه چیزی تا پایان سال نمونده و ما سخت درگیر کارهای عید هستیم یه چیز جالب که باید بگم این بود که دیشب از جاهایی که خرید کردیم دو جا می خواستن ازمون پول بیشتری بگیرن عجب روزگاری شده پسری. اما خب ، خوبیهای زیادی هم داره که ما با اون خوبی ها زندگی می کنیم. مثه اینکه من دیشب یه کیف خریدم و خوشحالم چون خیلی دلم یه کیف دستی نو می خواست دیشب که اومدیم خونه و تو رفتی سر کار (شیفت شب) ، من حسابی خسته بودم خیلی دوستت دارم و بزرگترین خوشبختی من در کنار تو بودنه ، گلم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 7:4 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|